تبليغاتX
سفید برفی

سفید برفی

به نام خداوندی که بیشتر می شناسمش و کمتر یادش می کنم

 

 

 

بنام تک دانشجوي دانشکده قلبم

         اگر خورشيد بودم سجاده اي از نور مي آوردم تا روشني شبهاي تارت  باشد

        اگر من دريا بودم مرواريد غلطــــاني مي آوردم تا بر دستهاي مهربانت نشيند

        اگر باد بودم سبدي از ياسهاي سپيد مي آوردم تا قـــــامت زيبايت را تحلبان را کنم

        اگر شبنم بودم قطره زلال عشق را با بوسه اي بر گونه هــاي زيبايت مي نشاندم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 17:55  توسط پژمان رحمنی   | 

عشق زماني است كه

 

                                                         

 

به نام خداي عشق

عشق زماني است كه زندگي مي كني .

عشق زماني است كه به اوج مي رسي .

عشق زماني است كه به خاطر تو سيگار را ترك كند .

عشق زماني است كه نتواني به چيزي جز او فكر كني .

عشق زماني است كه تمام روز تعطيل را در كنار هم بمانيد .

عشق زماني است كه به ادارت تلفن مي كند تا صداي تو را بشنود .

عشق زماني است كه تو رضايت او را به رضايت خودت تر جيح دهي .

عشق زماني است كه او لباس هاي زيبايش را فقط به خاطر تو بپوشد .

عشق زماني است كه با همه ي فيلم هاي دوربين فقط از او عكس بگيري .

عشق زماني است كه هر وقت از موضوعي نگران است به او آرامش دهي .

عشق زماني است كه قبل از اين كه سوار اتومبيل شوي در را براي او باز كني .

عشق زماني است كه پيش تو مي آيد تا براي صبحانه ات يك شيشه شير بياورد .

عشق زماني است كه او لباس تو را اتو مي كند و تو برايش چاي درست مي كني .

عشق زماني است كه همه ي بسته هاي خريد را از دستش بگيري و برايش بياوري .

عشق زماني است كه براي اين كه ظرف كمتري كثيف كنيد در يك بشقاب غذا بخوريد .

عشق زماني است كه اواجازه ميدهدفوتبال ببيني وتو هم سريال موردعلاقه او را ببيني.

عشق زماني است كه وقتي اتومبيلت وسط جاده خراب شدبه جاي غرزدن بتوكمك كند.

عشق زماني است كه  دستش را در دست داري و آغاز آشنايي تان را به ياد نمي آوري .

عشق زماني است كه لباس هاي او را روي بند آويزان مي كني و از اين كار خوشحالي .

عشق زماني است كه بعدازآن كه ازاو جداشدي هروقت عكس اورا ببيني گريه ات بگيرد.

عشق زماني است كه تو با خنده بگويي عزيزم ، من آوردم و احساس خوشحالي بكني .

عشق زماني است كه درپارك قدم مي زنيدوبه تو بگويددركنار تواحساس امنيت مي كنم.

عشق زماني است كه درست مثل روزهاي بچگي روي جدول پياده روراه بروي وبي دليل بخندي .

عشق زماني است كه درهنگام تماشاي صحنه هاي ترسناك يك فيلم ، بازوي تورامحكم بچسبد .

عشق زماني است كه حتي وقتي درمهماني جاي زيادي براي نشستن هست دركنار تو بنشيند .

عشق زماني است كه به جوك هايي كه مي گويي بخنـدد با اين كه همه آن ها قبلا هم شنيده است .

عشق زماني است كه او براي توكيك مي پزد درحالي كه توتمام آخر هفته را با دوستانت بيرون هستي .

عشق زماني است كه اگر شرايط فراهم نشد يكي دو روزي او را ببيني،احساس بيماري و كسالت كني .

عشق زماني است كه بوي عطرش راروي لباســت حس مي كني وذهنيت لبريز از خاطـــــرات خوش مي شوي .

عشق زماني است كه فقط براي اين كه با او باشي وقــت زيادي را براي خريد صرف مي كني و از آن لذت مي بري .

عشق زماني است كه هر وقت خبر جالـــب يا غم انگيـزي مي شنوي به اوليــــــن كسي كه دوست داري بگويي اوست .

عشق زماني است كه نيمه هاي شب بيـدار شـــوي و ببيني او به تو خيــــــــــره شده و مي گويد: خيلي خوشبختم كه تو را دارم .

عشق زماني است كه بعد از آن كه از او جدا شدي ديگـــــــــران را با او مقايسه كني و همه ي آن ها را در مقابل او كوچك ببيني .

عشق زماني است كه اتومبيلت رامي فروشي وبليـــط هواپيماميخري وبه دنبال او مي روي فقط براي اين كه از او عذر خواهي كني .

عشق زماني است كه به ساختـــمان پر از آتـــــش و دود برگردي تا عزيزترين عروســكش را كه از بچگي تا حالا داشته است برايش بياوري .

عشق زماني است كه به ديدن پـدر و مـادرت مي روي و آنها را در آغوش مي گيري به دليـل آن كه او در تو اين انگيزه را به وجود آورده است .  

عشق زماني است كه روز تولدش را به خاطر داشته باشي، حتي اگر مجبور شوي آن رايادداشت كرده و روي داشبورد اتومبيلت بچسباني .

عشق زماني است كه وسايلي راكه دوست داردبلافاصله برايش مي خري؛فقط چـــون مي داني وقتي آن را به او مي دهي به تو لبخند مي زند .

عشق زماني است كه تماشـــاي مسابقـــه ي فوتبـــــــال با دوستـــان را به هم بزني ، چــون او از تو مي خواهد همراهش به مهماني شام پدر و مادرش بروي .

عشق زماني است كه بدون هيچ دليـــــــل خاصي همه چيــــزهاي معـــمولي و پيش پا افتـــــــــاده اي كه هميشه در اطراف مي ديدي به نظرت زيبا و دلچسب بيايد .

عشق زماني است كه همه ي طول شـــب او را بيــدار نگه داري و در مـــورد عميق ترين ترديـــد ها و ترس

                             هايت حرف بزني و او كاملا گوش بدهد و حال تو را درك كند .

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 11:2  توسط پژمان رحمنی   | 

معشوق

 

    

   بنام خدایی را که جدایی را آفرید تا لحظه دیدار شیرین تر گردد          

 

چشمای آبی تو مثل یه دریا می مونه

   دل خسته منم مثل یه ماهی می مونه

 

       ماهی خسته من می خواد تو دریا بمونه

 

            ماهی خسته من می خواد تو دریا بمونه

 

              ماهی دوست داره خونش همیشه تو دریا باشه

 

                               بوسه بر موج بزنه کنار ماهی ها باشه

 

                                           ماهی خسته من بزار تو دریا بمونه

 

                                   ماهی خسته من بزار تو دریا بمونه

 

                   ماهی اگه تنها باشه خسته و دلگیر میشه

 

          ماهی تو دریا نباشه اسیر ماهیگیر می شه

 

               نکنه یکی بیاد چشماتا از من بگیره

 

             ماهی ول بمیره دریا ماتم بگیره

 

 ماهی خسته من نزار که تنها بمونه

 

ماهی خسته من نزار که تنها بمونه

 

            

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 13:18  توسط پژمان رحمنی   | 

مطلبی برای خنده

 

 

  برای خنده ولی واقعیت

 

الا دختر عجب زیبا شدی تو بلا جسم و جان , شدی تو

ز پرحرفی خود بردی سرم را عزیزم « رادیو فردا » شدی تو

الا دختر لبی داری لبوئی مکن گریه مکن بی آبروئی

مریز این اشکای نازنین را بکن در مصرف آب صرفه جویی

الا دختر بیا دورت بگردم نگاه تو بود داروی دردم

سراغت امدم دیشب ولیکن چه سازم جای پارک پیدا نکردم

الا دختر به راه دوررفتی نمی دانم کدامین گور رفتی

به من دادی عزیزم قول دریا ولی دیروز با منصور رفتی

 

  برای خنده ولی حقیقت

نون و پنیر و فندوق

رقص غرا تو صندوق

نون و بیات و حلوا

سوخته حریر و ریا

نون و پنیر و گردو

قصه شهر جادو

نون و پنیر و بادوم

یه قصه نا تموم

نون و پنیر و سبزی

تو بیش از این می ارزی

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 15:39  توسط پژمان رحمنی   | 

دروغ بود

 

 

به نام خداي عشق   

 

کنار قاب عکست به انتظار نشسته ام

 

بیاد تو می خونم با این صدای خسته ام

 

گفتی که فردا می آی هزار تا فردا گذشت

 

نیروی عشق ما از مرزهاش گذشت

 

تموم حرفهای تو دروغ بود دروغ بود

 

قول و قرارهای تو دروغ بود دروغ بود

 

امروز و فردای تو دروغ بود دروغ بود

 

دروغ بود دروغ بود ؛ دروغ بود دروغ بود

 

تموم حرفهای تو دروغ بود دروغ بود

 

قول و قرارهای تو دروغ بود دروغ بود

 

امروز و فردای تو دروغ بود دروغ بود

 

دروغ بود دروغ بود ؛ دروغ بود دروغ بود

 

کاشکی منم تو سینه یه قلب سنگی داشتم

 

رو پیش حرفها گذشته تو عشقت پا می گذاشتم

 

تو اون روزها می گفتی عشقتو می پرستی

 

گفتی تا دنیا دنیاست اون یار من تو هستی

 

می گفتی عاشقونه کنار من می مونی

 

برای قلب عاشق من یه همزبونی

 

تموم حرفهای تو دروغ بود دروغ بود

 

قول و قرارهای تو دروغ بود دروغ بود

 

امروز و فردای تو دروغ بود دروغ بود

 

دروغ بود دروغ بود ؛ دروغ بود دروغ بود

 

تموم حرفهای تو دروغ بود دروغ بود

 

قول و قرارهای تو دروغ بود دروغ بود

 

امروز و فردای تو دروغ بود دروغ بود

 

دروغ بود دروغ بود ؛ دروغ بود دروغ بود

 

گفتی که صادق هستی مثل من عاشق هستی

 

گفتی تا دنیا دنیاست اون یار من تو هستی

 

نمی شد باور من به گریه هام بخندی

 

به دست و پا ی دلم زنجیر غم ببندی

 

تموم حرفهای تو دروغ بود دروغ بود

 

قول و قرارهای تو دروغ بود دروغ بود

 

امروز و فردای تو دروغ بود دروغ بود

 

دروغ بود دروغ بود ؛ دروغ بود دروغ بود

 

آه

امروز که محتاج تو أم جای تو خالیست

 

 فردا که بیایی به سرا غم نفسی نیست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 16:57  توسط پژمان رحمنی   | 

زندون غم

         

 

          

 

        زندون غم

بنام تک دانشجوي دانشکده قلبم

پشت این پنجره ها دل می گیره ، غم وقصه دلُ تو می دونی

وقتی از بخت خودم حرف می زنم ، چشام اشک بارون می شه تو می دونی

هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه ، می گه من دوستش دارم تو می دونی

می خوام امشب با خودم شکوه کنم ، شکوه های دلما تو می دونی

می خوام بگم که ای خدا چرا بختم سیاست ، چرا بخت من سیاست تو می دونی

اگه امشب بگذره فردا می شه ، مگه فردا چی می شه تو می دونی

عمری یه غم تو دلم زندونی یه ، دل من زندون داره تو می دونی 

 

                                  

 

زندگي چيست

 

بنام ليلي نخستين معبود عشق و تنها ديوانه تاريخ مجنون

زندگي يک فرمول رياضي بيش نيست پس بپائيد

شاديهايمان را جمع کنيم ، خوشيهايمان را ضرب کنيم

غمهايمان را تقسيم کنيم ، بديهايمان را کم کنيم

محبتهايمان را به توان دو برسانيم ، جداييهايمان را به زير راديکال ببريم

اگه مي دانستيم که مردگان هم خواب مي بينند

من مي مردم تا که شايد خوابت را ببينم

 

  واقعیت عشق

                                                                                      

به نام تک نوازنده تار محبت

اگر دبير رياضي بودم بر سينه تو فرمول عشق را حل مي کردم

اگر دبير ديني بودم نام تو را همچون آئينه مقدس به گردن خود مي آويختم

اگر دبير ادبيات بودم با نام تو غزلي براي زندگيم مي سرودم

اگر دبير طبيعت بودم عنصر ناشناخته اي که نامش عشق بود از روي قلب    زيبايت پيدا مي کردم

اگر دبير انشاء‌بودم مقدمه اي در مورد عشق مي سرودم

اگر دبير خط بودم نام تو را با تمام زيباييهايش در دفتر خاطراتم مي نوشتم

اگر دبير زبان بودم به تو مي گفتم

I LOVE YOU

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 16:46  توسط پژمان رحمنی   |