تبليغاتX
سفید برفی

سفید برفی

به نام خداوندی که بیشتر می شناسمش و کمتر یادش می کنم

و من

به نام معشوق عاشقان معروف عازمان


کسی را می‌شناسم از تبار کوه از جنس صخره‌های سخت
با دلی به لطافت گل‌برگ‌های ياس با روحی به عطر رازقی‌های مست
با تنی سخت هم‌چو نارگيل ريشه ريشه و آشفته‌موی
در درون همه شيری سپيد دلی نرم و شيری‌رنگ

کسی که در شبِ سکوت خفته‌گان پژواکِ چکاچکِ شمشيرهای گران
آن هياهویِ آهنين مردان پتک می‌کوبند بس گران
بر گوش‌های شنوایَش
و من کسی را می‌شناسم
که به شب دل‌بسته است جام گل‌گونی در دست
رود خروشانی در دل مستانه می‌رقصد تا سپيده
تن سياهِ شب همه خيس از اشک‌هایِ مردی بيدار
مست، اما سخت هوش‌يار که بر حجم خالی مردمان
اين آدمکان کوکی‌یِ بی‌مقدار خونين‌گريه می‌پاشد تا سپیده‌دمان

آوای ناله‌اش می‌پيچد در همه شب اما آشفته نگردد خواب مردمان
اين خوش‌خفته‌گان مرده اين رنگ‌هاي مات و ماسيده
اين پرده‌ی روی‌ورنگ ‌باخته به نيرنگ و ريا و زنگ آلوده

و من کسی را می‌شناسم که با دميدن سپيده
خسته و رنجور و تن‌فرسوده می‌ريزد بر ديوار همه دل‌آشوبه
بر ديوارهای چرکين و زرد خونابه بالا ‌آورد به‌گاهِ پگاه

چرکابه‌‌ای از ديده و شنيده از رنجِ ‌‌برده و دردِ آشاميده
از همه تن‌های به نیرنگ آلوده از همه گفتار پوچ و دل‌آسوده
از مردمانی که دردشان تن پندارهاشان همه پوسيده
دست‌هاشان همه دامی سیاه‌ برق نگاه‌اشان همه تار
چشمان‌اشان همه تور دل‌هاشان کرم‌های گور
اين دام‌های پوسیده و فرسوده به تب‌وتاب تن همه آلوده

و من کسی را می‌شناسم که سحرگاه با تنی خسته
روحی نالان و فرسوده گرد آرد خرده‌های روح
پاره‌های رنج و اندوه بازگردد به ميان نامردمان
با لب‌خندی بر چهره زهرخندی دردآلوده
گم شود در هياهوی روز تا شب از ره درآید دگرباره

شبِ سیاهِ درد و اندوه شبِ سر به سياهی کوفتن
شبِ مستانه‌یِ درد شستن شبِ بی‌زاری بالاآوردن
شبِ تنهای سیاه‌مستان شبِ بيداریِ هوش‌ياران
شبِ آواز چکاچک شمشيرهایِ مردان
در سکوتِ رويای خوش خفته‌گان مرده
در گورستانِ خاموش آدمکان اين زنده‌گانِ آدم‌خوار
اين خسبیده‌گانِ جاويد کسی سرگشته و شوریده و نالان
می‌خروشد، می خروشد
و من
کسی را می‌شناسم از تبار کوه
...

برای کسی که مثل هيچ‌کس نيست. او که بس درد آشناست و خونين‌دل

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 17:39  توسط پژمان رحمنی   | 

عشق من

 

                      

به نام پرستویی که در آسمان به انتظار توست

 

دوباره دل هواي با تو بودن کرده

 

نگو اين دل جوري عشق تا باور کرده

 

دل من خسته از اين دست به دعاها بردن

 

همه آرزوهام با رفتن تو مردن

 

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

 

که دوباره چشم من تو را ببينه

 

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

 

که دوباره چشم من تو را ببينه

 

واسه پيدا کردنت تن به دل صحرا مي دم

 

آخه تو رنگ چشات حيبت دنيا را ديدم

 

توي هفتا آسمون تو تک ستاره مني

 

به خدا ناز دو چشماتا به دو دونيا نمي دم

 

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

 

که دوباره چشم من تو را ببينه

 

حالا من يه آرزو دارم تو سينه

 

که دوباره چشم من تو را ببينه

 

 

 

طلوع فجر را به خانواده محترم شما و بيشتر از همه به تمام داداشها و آ بجيهاي گلم که من را تنها نمي گذارند تبريک مي گويم . 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 15:39  توسط پژمان رحمنی   | 

دل شکسته

 

 

بنام آنکه دوستي را با محبت، آشنايي را با جدايي و را با

 

 اشک همراه ساخت

 

 

خوبرو يان جهان رحم ندارد دلشان

 

بايد از جان گذرند هرکه شود عاشقشان

 

هر کس به طريقي دل ما مي شکند

 

بيگانه جدا، دوست جدا مي شکند

 

بيگانه اگر مي شکند حرفي نيست

 

از دو ست بپرسيد که چرا مي شکند

 

اگر چشمان من درياست توئي فانوس شبهايش

 

اگر حرفي زدم از گل، تويي مفهوم و معنايش

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 12:16  توسط پژمان رحمنی   |